به علت فیلترینگ اوستارت بنده به همراه اعضای وب مبادرت به ایجاد وب جدید نمودیم
به علت فیلترینگ اوستارت بنده به همراه اعضای وب مبادرت به ایجاد وب جدید نمودیم
در بالا ترین ارتفاع ممکن
در اتاق می ایستم
از اینجا همه چیز تحت کنترل است
{و پرنده های سفید را می توانم ببینم
که چطور نوکشان خم شده از پشت کمد
و عطر چای است
و آدم برفی
که
پارسال آب شد
چشمهایش را دارم /
هنوز/
روی میز است
کتابی که نخوانده ام
و صدائی که نشنیده ام}
می بینید همه چیز تحت کنترل است.
نفس کوچک باد بود و حریر نازک مهتاب بود و فواره و باغ بود .و شب نیمه چارمین بود که عروس تازه به باغ مهتاب زده فرود آمد از سرا گام زنان. اندیشناک از حرارتی تازه که در رگ های کبود پستان اش می گذشت . و این خود به تب سنگین خاک ماننده بود که لیموی نارس از آن بهره می برد...شاملو
ما مرغهای کنتاکی
آنقدر می چرخیم
تا شاید روزی
به چنگال تقدیر درآییم...
ما بردگان حبشی می دانیم
ناخدا وقتی
دلش به حال کوسه ها سوخت
میخی در سرمان فرو خواهد کرد
و با گره ای بر سر آن
به یکباره
به قعر دریا
فرو خواهد فرستاد...
به زنبارگی ام سوگند
من امشب به چشمان پاک راهبه ای تجاوز کردم
که عصای بلندی در دست داشت
و عینک سیاهی بر دل...
خرده هایم کف خیابان
جمع نکنی تکرار دیروز شده ام
که پله به پله خستگی
و خستگی تردید سقوط نبود!
کم نخورده باشی لاشه ات بو گرفته
و آزادی زوزه ی سگی میکشد
که کر می شوم در هیچ و پوچ
و دست در دست تو
مادگانی که سکس کیفروشند
و هوس قتلگاه امید و عشق!
[silence]
دیگر درختان به چه کار می آیند
دار نزم / من زندانی نمی شود
و می شود که تن نجابت من
در ویرانه ات به چه می خندی
لبخند آرام عروسک بر
فریاد مرگ آور مورچگان
هیچکس نمی خواهد
هییچکس نمیتواند
اینجا نه آن است که بتوانی خواست
باور کن .
صف پر شکوه مورچگان/
بی صدا/
مورچه ای لنگان از بخش واقعیت گذشت
جنازه های آفتاب مهتاب ندیده
در سرد خانه گرم اسب های پیر
چهچهه ناگهان ماهی ها
در قعر ناگهان تنگ
در ساعت ۶ صبح
دیوانگان خوابیده
دیوانگان ایستاده
دیوانگان نشسته
و خنده ای از سر حدود و تقریب
که از گلو پائین تر نرفت/
دیوانه ای در بین خنده دیوانگان/
از سر حدود و تقریب/
در اتاقی با صندلی های سفید
و
پایه های شکسته
زنجیرها را هذیان می خندید/
از سر دیوانگی/
از دیوانگی سر/
از سر حدود وتقریب.
هی هی...
هی
چگونه. چرا. می شود.آیا.
ممکن.چطور.زنده.انار.
ماندن. فردا. میتوان؟
هی هی...
فصلی بسته می شودو
فصلی باز
در پی سرگیجه زمین...
خداوند
در آستانه ایستادو
آرام می نگریست
دسته گل های عزا
بر گل دسته ی/
و دستان سرد خداوند
بر حرارت پستان های بر جسته
و عطش سرخ لبان عروس سیاه/
بر پشت شیشه
زیر جنبش آرام سقف.
آن دورها
ديگر آيا
شكوه آوازهاي ما
باقي خواهند ماند؟
من كه((ديگرهيچ)) را معنا نخواهم كرد
با عطش هاي دمادم
از سكون وحشت پروانه ها
ابر را پرواز خواهم كرد.
((مام آرش))
دمپائی های زرد و عشق گهی
و خشتک هائی که می خندیدند وقتی
روی بند تاب می خوردند
گاهی فریادها آنچنان در گلو
خفه می شوند
که حتی تازیانه ها هم نمی توانند
به صدایش آورند
و تو لبریز می شوی/
می شوی/
و شدن/
از لبریز شدن/
آواز می دهد/
آواز سر می دهد/
سر می دهد.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها
حوضشان بی آب است...
((هدیه نوروزی دانشجویان دانشکده ی هنر سمنان))
امسال هم مثل سال گذشته بچه های دانشکده هنر بین مردم شهر ماهی پخش کردند.
به امید اینکه روزی همه مردم مهربانی هاشان را صادقانه و پاک با هم تقسیم کنند
و به یاد بیاورند شادی را
که روزی در خانه شان زنده بوده...
پا به خاک / تا همخوابگی خدا
دست در دست تو/ و من که گورسنان تو / تن میشوم
ناز هم نکنی / دست در آستین تن بیرون میکشم
که ملوک و ملکوت نمیفروشد/ بردار و برو
آشفتگی ام بی تن ارزانی من/ به صد چوپان نمیدهمد
تو را می گویم ای تن /که عصا نکوبیده گورستان میشوی
و تن به حقارت میدهی/در من حتی قبر
این نبش قبرٍ زندگی را /در صورتت اوق میزنم
نفسم گم در نفست/ خیس پیدا میشوم
تا بالا و پایین/ سیگار به سیگار/با تن
افسانه آخرت / ارزانی گدای سر کوچه مان
ناکامل تر از هستی تو/ آشفتگی نذر من بود
که من این تن / دچار افیون هستی تو نشد
له شده به زیر چرخ کبود
قورباغه...
حکایت آن حباب
گز بغض دل ترکید...
بالهایش را گشود
و سرود آزادی سر داد پر امید
و پرید/
به شیشه همی خورد
و نا امید/
اینچنین مگس...
انسان در مرکزیت شعر من است/
شب و گیسو یار
قدح و جام شراب
{انسان}
یک فنجان چای داغ
سکس و سیگار/
و خدا ناگهان سرزده وارد شد...